در وجودم چيزي هست که تو رانجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روامي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد .....بسان رهگذري مات قلوه سنگهاي كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من ميبارد .... خدايا دل من بي كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند .... دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! بايد بروم ... نمي دانم به كجا .... فقط ميدانم كه خدايي هست كه در اين نزديكيهاست .................
عشق يعني فوتبال... اگه يه نفر وارد عشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه. اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره! اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون!!! دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره.
شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمانپناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردممثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستارهدرخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شبرا مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب ومتنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامدنيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترسآنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خودآورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشردفرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبريبود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشهآسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز استشبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميزستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نميكنم و نگاهم بعد ار او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود