صدایت را از کوچه پس کوچهای خاطرات میشنوم..گرمای نگاهت را از پشت ابرهای زمستانی احساس میکنم..تپش قلبت را از پس هوای مه الود سینه ات میبینم..برق چشمانت از کهکشان ذهنم می گذرد...عطر نفست در هوای خیالم پیچیده وای اگر اينجا بودی چقدر خوشبخت بودم. اگر لحظه ای در کنار من بودی تو را با خود به کهکشانی از يادها می بردم..به همون کهکشانی که زمانی فقط مال ما بود و هر روز و هر لحظه در ان گردش ميکرديم..شاد، خندان، اسوده بوديم..ولی حالا درختانش بی برگ و کوچه هايش خالی از وجود ما..همونجايی که برای بودن بود..برای دوست داشتن..برای خواستن..خواستن تو..بودن ما..وای اگر بودی خوشبخت ترين بوديم..ولی من هنوز اميدوار چشم به در دوخته ام...شايد روزی در بزنی و دوباره بيايی..شايد هم...نه نه...می ايی و دلم رو دوباره نورانی ميکنی..اميدوارم..اميدوار
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد....و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم